#دلتنگ_پارت_207
جمعیت شلوغ بود..نمیتونستم بهارو پیدا کنم..
همونطور ایستاده بودم که متوجه ی صدای بهار شدم
بهار_به یادگار خانم ما
باحرص رو بهش گفتم_زهر مار
همین که نگاهم بهش افتاد دهنم از تعجب باز موند..این دختر بخاطر این پسر چه کارایی که نمیکنه
یه لباس آبی آسمونی رنگ بلند پوشیده بود..یقش گردنی بود و در قسمت کمرش اصلا چیزی نبود یعنی ل*خ*ت بود..لباس تنگ تنگ بود..یعنی کل بدنش نمایان بود..لباس تا پایین تنگ میشد و پشتش کمی دنباله میخورد.فکرکنم راه رفتن واسش سخت باشه..
موهاش رو هم اکستنشن کرده بود به رنگ مشکی که تا سرشونه هاش رسیده بود..چشم های درشت مشکی رنگش گ رو هم با سایه آبی و خط چشم تزئین کرده بود به همراه رژلب کرمی
من_دختر میخوای چه بلایی سر سعید بیاری؟
خندید و گفت_به تو چه.بیا بریم لباستو دربیار
رفتیم توی اتاق پرو و شال و مانتومو در آوردم..برگشتم که برم بیرون دیدم بهار جلوی در ایستاده و داره نگاهم میکنه
بهار_اوفففف خاطره..فکر میکردم امشب من بهترینم ولی از من زدی بالا نامرد
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد_چقدر لباست خوشگله
چرخیدم و گفتم_قابل نداره
لبخندی زد و با هم رفتیم بیرون..همین که پامو از اتاق پرو بیرون گذاشتم با صورت رفتم توی بغل کسی
تمام سلول های عصبی مغز و صورتم تیر کشید.انقدر محکم بود که باعث شد نخورم زمین
سرمو بلند کردم
شهاب بود که اخم غلیظی روی پیشانیش نشسته بود
محو تماشاش شدم..چقدر این مرد امشب زیبا شده بود
شلوار مشکی و کت سفید به همراه لباس مشکی
سریع نگاهمو ازش گرفتم
romangram.com | @romangram_com