#دلتنگ_پارت_201


مینا_واه واه خوب زبونم داری

دیگه موندن اینجا رو جایز ندونستم

با دو از اتاق خارج شدم..همچنین از عمارت زدم بیرون

اشک هام شروع کردن به باریدن..عوضی مگه من چکارکردم؟الان شادی چه فکرایی که نمیکنه!من فقط اومدم حالشو بپرسم همین

نزدیک پارکی دیدم..رفتم اونجا نشستم و زار زار اشک ریختم..هیچ کس تا حالا منو مثل یه تیکه آشغال فرض نکرده که این داره اینطور میکنه

اصلا اگر نگران دزدیده شدن عشقشه حواسش به اون باشه نه بقیه

با صدای پیامی که به گوشیم وارد شد از اون افکار خارج شدم

پیامو باز کردم..از طرف مامان بود:

سلام دخترکم خوبی؟همه چی خوبه؟چیزی لازم نداری؟

لبخندی زدم و براش نوشتم:

نه مامانم همه چی عالیه

بلند شدمو حرکت کردم سمت خونه

* * *

برای بهار تعریف کردم اتفاق دیشب رو..اونم عصبانی شد و بیشتر از دست شادی عصبانی شد

زنگ تفریح بود..امروز مهدیس درس نخونده بود و توی کلاس مونده بود و داشت میخوند

منو بهار هم با هم توی حیاط قدم میزدیم

من_بهار تشنمه بیا بریم آب بخوریم

رفتیم و من از آبسردکن مدرسه کمی آب خوردم

وقتی داشتیم برمیگشتیم،صدای شادی که داشت با پروانه حرف میزد به گوش رسید

شادی_وای پروانه اگر بدونی دیشب چقدر با سعید حرف زدم

romangram.com | @romangram_com