#دلتنگ_پارت_196


از ترس چرخیدم و نگاه پشت سرم کردم..جز آتش چیز دیگه ای به چشم نمیومد

چشم هام از حدقه بیرون زدن..باورم نمیشد..نه شهاب بود و نه سینا

چند قدم به سمت آتش برداشتم و زیرلب گفتم_شهاب

دستم از پشت کشیده بود..به ناچار برگشتم

مسعود با اخم گفت_کجا میری؟از جات تکون نخور

کتشو در آورد و به همراه دو مرد دیگه رفتن سمت آتش

مسعود_اینجاست..یکیتون بیاد کمک اون یکی هم بره ماشینو بیاره..نیمه هشیاره..

و بلندتر ادامه داد_سریع

یکیشون رفت سمتش و اون یکی هم رفت ماشین بیاره

شهاب روی زمین افتاده بود..از درد به خودش مینالید..انگار ضربه ای دیده بود.صورتش هم در اثر آتش سوزی کثیف شده بود

با کمک مسعود و اون مرد بلند شد..نمیتونست راه بره

مسعود نگاهی به پاش انداخت و گفت_نمیتونی راه بری؟

شهاب از درد چشم هاشو بست و سرشو به علامت "نه" تکون داد

یه لحظه یادم به سینا افتاد...

با یادش چشم هام اندازه ی کاسه شد..خدایا سینا

دستمو گذاشتم جلوی دهنم و به منظره ای که درحال سوختن بود چشم دوختم

زیرلب گفتم_سینا

نگاه همشون به سمتم کشیده شد

شهاب_اون مرد

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید..شاید در حقمون بدی کرده بود ولی..

romangram.com | @romangram_com