#دلتنگ_پارت_195


چشم هام گرد شد..بمب؟؟؟منفجر میشیم؟؟؟

سینا دوید سمت در تا فرارکنه..شهاب از پشت یقه لباسشو گرفت و به عقب هلش داد

سینا از پشت خورد زمین..شهاب دوید سمتم و با چاقو دست و پامو باز کرد

همون موقع سینا هم بلند شد ولی سرش از برخورد با زمین به شدت درد میکرد و گیج بود

شهاب رو بهم گفت_باید سریع از اینجا فرار کنیم

سرمو تکون دادم..بلند شدم و ایستادم..شهاب دستمو توی دستش گرفت..تعجب کردم..یه حسی وجودمو فرا گرفت اما سریع پسش زدم و به خودم اومدم

شهاب شروع کرد به دویدن و منم همراهش می دویدم

صدای سینا از پشت بلند شد_کثافـــــــــــــت کجا میری؟

رفتیم توی حیاط..

همونطور که میدویدیم شهاب گفت_بدوین تا چند دقیقه ی دیگه اینجا منفجر میشه

اونا هم پشت سرما شروع کردن به دویدن..بخاطر من سرعت دویدن شهاب هم کم شده بود..اونا از ما جلوتر رفتن

یه لحظه پام پیچ خورد و خوردم زمین

شهاب_بلندشو دختر..بلندشو

بلند شدم..صدای سینا از پشت سر به گوش رسید..داشت میومد این طرف

شهاب هلم داد و دویدم

خودش هم پشت سرم با فاصله از من داشت میدوید که همون لحظه اونجا منفجر شد..با این انفجاری که رخ داد چند متر جلوتر پرتاب شدم و با صورت پخش زمین شدم چون فاصله زیادی با گاراژ نداشتم

هردو آرنج دستم درد گرفتن..صورتم از درد توی هم جمع شد

سر چرخوندم و پشت سرمو نگاه کردم..اونجا آتیش گرفته بود

خیره به شعله های نارنجی آتیش بودم که با صدای فریاد مسعود به خودم اومدم و از سرجام به آرومی بلند شدم..هرچند ایستادن کمی واسم مشکل بود

مسعود دوید سمت آتش و فریاد زد_شهااااب

romangram.com | @romangram_com