#دلتنگ_پارت_197
گناهش فقط و فقط نرسیدن به عشقش بود
چقدر سخته که پایان همه چی مرگ باشه!!سینا درسته راحت شد اما..اگر منتظر هم میموند نازنین هیچوقت برنمیگشت!!چشم هامو بستم و با دل و چشم های به خون نشسته،واسش فاتحه خوندم و دعا کردم..خدا به خانوادش صبر بده
همون لحظه ماشین هم اومد..شهاب رو جلو نشوندن و مسعود و اون مرد هم رفتن عقب
مسعود به کنار خودش اشاره کرد و گفت_بیا بشین
وای خدا..این الان میخواد من برم بچسبم بهش؟؟
خفه شو خاطره..دست این شهابو گرفتی هیچی نبود حالا هم دو دقیقه جرز جیگر بگیر برو بچسب به این
نفس حبس شدمو رها کردم و رفتم کنارش نشستم
البته بگم که خودمو چسبونده بودم به در که این کارم باعث بوجود آومدن لبخند کمرنگی روی لب های مسعود شد
بعد از یک ساعت با سرعت زیاد رسیدیم..چند متر اون طرف تر از خونه مون نگه داشتند..همونطور که داشتم پیاده میشدم روبهشون گفتم_دستتون درد نکنه..اگر شما نمیرسیدید اون...
نتونستم ادامه حرفمو بزنم..سریع پیاده شدم و درو بستم..نگاهم از پنجره به شهاب افتاد..
سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشم هاش رو روی هم گذاشته بود
ماشین به حرکت در اومد و رفتن
چقدر حرصم گرفته بود..زبون نداشتن جواب بدن..هرچند خودم زود پیاده شدم ولی...
سرمو تکون دادم تا این افکار بیهوده رو از خودم دور کنم
نگاهی به اطرافم انداختم..تاریک بود..با یاد اون شب مو به تنم راست شد
سریع رفتم سمت خونه..دست کردم توی جیبم..اوف خداروشکر کلید بود
درو باز کردمو وارد شدم..وای مامان کی میای خونه؟؟
امشب اصلا حوصله زنگ زدن به مامان و بهارو نداشتم.بنابراین رفتم یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم و با چشم های اشکی خوابیدم
* * *
صبح وقتی چشم باز کردم،تصمیم گرفتم اول به مامان زنگ بزنم و بعدش برم یه سر به بهار بزنم
romangram.com | @romangram_com