#دلتنگ_پارت_184
با ترس بهش خیره شدم..میخواست چکار کنه
من_م...میخوای چ..چکار کنی؟
خنده ی کوتاهی از شدت عصبانیت کرد و بلند گفت_بیاید این دخترو ببرید
جیغ زدم و بلند رو بهش گفتم_چه معلوم شاید کار تو هم بوده!تو به عنوان سر دسته ی آدماشون اونجا بودی.بعید نیست
با داد رو بهم گفت_منصوری بیشتر از هرکس دیگه ای به من اعتماد داشت.اگر من نبودم و محافظش نبودم تا حالا کشته بودنش
بهار_توروخدا ولش کن
چند تا مرد غول هیکل از ماشین های پشت سر سینا پیاده شدن و اومدن طرف ما
تا اومدم جیغ بزنم جلوی دهنم گرفته شد..بهار هم همینطور
و دیگه چیزی نفهمیدم..به اون دستمال داروی بیهوشی زده بودن واسه همین هر دوی ما بیهوش روی زمین پخش شدیم
سینا اونقدر زرنگه که حتی خود شهاب هم نمیتونه باهاش مقابله کنه
* * *
وقتی چشم بازکردم همه جا پیش روم تار بود..چند بار چشم هامو روی هم فشردم تا دیدم بهتر شه
نگاه اطرافم کردم..یه گاراژ بزرگ بود..من روی زمین دست و پا و دهن بسته افتاده بودم..کسی اون داخل نبود
یک دفعه یادم به بهار افتاد..با دقت اطرافمو کاویدم.نبودش!نبودش..بهار نبود
هرچی تقلا کردم تا دستمو باز کنم بی فایده بود..چشم هامو بستمو آروم اشک ریختم
همون لحظه در باز و سینا به همراه 2 تا مرد وارد شد
اون دو تا مرد کنار در ایستادن
سینا همونطور که میومد طرفم رو بهم گفت_به به میبینم به هوش اومدی خانم خوشگله
خواستم حرف بزنم اما نشد
سینا_نه جانم..دهن تو باید بسته بمونه
romangram.com | @romangram_com