#دلتنگ_پارت_183
بهار_خب کجا بریم؟
من_نمیدونم..ببین بهار میخوام واست یه چیزی واست تعریف کنم
همونطور که راه میرفتیم گفت_میشنوم
من_راستش شهاب اینا یه دشمنی دارن به اسم سینا
بهار_خب...
و شروع کردم به تعریف کردن..همه چیو گفتم..اینکه پول میخواد و پای منم وسط کشیده شده
وقتی صحبتام تموم شد بهار با تعجب رو بهم گفت_عجب اتفاقات اکشن و هیجان انگیزی
من_آره
_سلام بر خانم های زیبا
هر دو برگشتیم عقب.وای خدایا.سینا بود.از ترس نمیدونستم چکارکنم.مخصوصا اینکه توی کوچه بودیم و کسی اونجا نبود
بهار_بفرما
سینا_افتخار آشنایی میدید؟
من_چی میخوای تو؟چرا دست از سر من برنمیداری؟بابا بهت گفتم من سوگولی شهاب نیستم.بفهم!
بهار با تعجب گفت_نکنه...نکنه این سینا هست
سرتکون دادم.قطره اشکی از چشمم چکید
سینا_گریه نکن خانم کوچولو..منم یه زمانی بخاطر آقای منصوری زیاد گریه میکردم
با گریه رو بهش گفتم_مشکل تو چیه؟
دورمون شروع کرد به چرخیدن
سینا_2 سال پیش.اون موقع 22 سالم بود.با کسی که دوستش داشتم نامزد کردم.وضع مالیمون خوب نبود.واسه همین رفتم توی شرکت منصوری شروع به کار کردم.به عنوان آدمشون..یکی از زرنگ ها بودم..اگر من نبودم تا الان اون منصوری نابود شده بود و گوشه ی هلوف دونی بود و جای آب خنک،داشت شکنجه میخورد..خواستم حداقل پول جمع کنم و عشقمو راضی نگه دارم تا بخواطر تنگ دستیم ولم نکنه..چند ماه اونجا کار کردم که بعد از دو هفته شنیدم که دو میلیارد از پول شرکت دزدیده شده.دومیلیارد هم کم پولی نیست.خلاصه این منصوری همه چیزو انداخت گردن من.بهش التماس کردم ولم کنه.کار من نبود.ولی گفت نه..30 سال برام بریدن به اضافه ی جریمه 500 تومن هر ماه..نازنینم ولم کرد و رفت.به دو ماه نکشیده ازدواج کرد.بعد از 6 ماه فهمیدن کار من نیست و آزادم کردن..دنبالشون گشتم تا اون شب اتفاقی تو پارک پسرشو پیدا کردم.اما دیر دنبالش گشتم بخاطر حال خرابم بود
اومد رو به رومون قرار گرفت.با نفرت بهم خیره شد و گفت_همین شهاب عشقت باید تلافی کار پدرشو پس بده.باید داغ بدبختی های منو بکشه.تا وقتی اون دو میلیارد به من نرسه ول کن نیستم.و تو هم اسیر میشی تا زودتر پول به من برسه
romangram.com | @romangram_com