#دلتنگ_پارت_182


(تکراری) ساسی مانکن

نگاهش کردم..داشت آروم آروم اشک میریخت.واسم تعجب آور بود اینکه بهار بخواد واسه یه پسر اشک بریزه

برای اینکه از اون حال خارج شه،بلند خندیدم و رو بهش گفتم_خواهر من میخوای گریه کنی بابک جهانبخشی مازیار فلاحی چیزی گوش کن.ساسی مانکن گوش میدی؟فکرکنم تتلو بیشتر به حالت بخوره

تو اوج گریه خندید و بالشو به طرفم پرت کرد

توی هوا قاپیدمش و رفتم کنارش روی تخت نشستم

رو بهش گفتم_بهار نکنه جدی جدی این دفعه عاشق شدی؟

سرشو انداخت زیر و گفت_خودمم فکرشو نمیکردم.ولی وقتی سعید زنگم زد و گفت بهم زنگ نزن بهم ریختم

با تعجب گفتم_چرا؟

نفس عمیقی کشید و گفت_شادی بهش ابراز علاقه کرده.گفته که من کارام از روی سرگرمی و این چیزاست.اونم زنگ زد و گفت کسیو نمیخواد که اینجور باشه

جوابی نداشتم واسه همین سکوت رو جایز دونستم

بهار هم خودش میخواست جو عوض شه واسه همین رو بهم باشیطنت گفت_خب شیطون تو هم بهت میخوره عاشق شده باشی

لبخندی زدمو گفتم_عاشق نه ولی خب...

با ذوق گفت_خب حالا اون یارو کی هست؟

من_اون....

سریع پرید میون حرفم و گفت_خودم فهمیدم کیه..از طرز نگاه کردنت بهش میشه فهمید

با تعجب نگاهش کردم..این از کجا فهمیده؟خاطره دیدی چقدر ضایع هستی؟اگر خود شهاب فهمیده باشه چی؟

بهار_چجور بهش علاقه پیدا کردی؟

من_نمیدونم..رفتار خاصش..غرورش..همه اینا..ناگهانی بود همه چی

بهار_حالا بلندشو بریم بیرون یه دور بزنیم..حوصلم سررفته

سری تکون دادمو باهم ازخونه خارج شدیم

romangram.com | @romangram_com