#دلتنگ_پارت_117


رفت سمت یخچال و گوشت چرخی هارو در آورد و ریخت داخل قابلمه

من_مامان چرا جواب نمیدی

نفس عمیقی کشید و پشت بهم گفت_اینا چیه میپرسی؟

و بعد از مکث کوتاهی گفت_خیلی..الان که متوجه میشم میبینم حتی از بابات هم بیشتر

من_پس چرا با اون ازدواج نکردی؟

روشو کرد طرفم وگفت_وقتی سپهر تازه حسشو رو کرد و پیشنهاد ازدواج داد آریا خاستگاریم اومده بود و مامان هم اونو تایید کرده بود..وقتی سپهر میخواست با ابراز علاقه هاش خودشو تو زندگیم جا کنه اون موقع من نامزد داشتم.عاشقش شده بودم و بعد از اون هم سرتو حامله شدم.سپهر اونقدر پست بود که حتی عدالتو هم با پول خرید

من_هیچوقت از سپهر خوشت نمیومد؟

به نقطه ی نا معلومی خیره شد و زمزمه کرد_سال اول ازش خوشم میومد.میدونی محل هیچ دختری نمیزاشت.توی دید من رنگ گرفته بود.ولی بعد فهمیدم مهسا دوستش داره منم بیخیال شدم بخاطر مهسا..که بعد ها متوجه شدم سپهر از همون اولش عاشق من بوده

من_پس تو....

پرید وسط حرفم و گفت_خاطره خواهشا..منو یادشون ننداز

باشه ای گفتم و دیگه حرفی نزدم

بلند شدم و رفتم سمت یخچال و آبغوره رو داخل سالاد ریختم.بهش نمک و فلفل سیاه وکمی پونه اضاف کردم وگذاشتمش روی میز

حدود نیم ساعتی بعد ماکارانی هم آماده شد و در کمال آرامش و با لذت شاممونو خوردیم

* * *

داشتم موهامو میبستم که متوجه شدم بهار داره زنگم میزنه

من_بله؟

بهار_کجایی عروس؟زود بیا بچها اینجا هستن

من_اومدم

و گوشیو قطع کردم..نگاه آخر رو به خودم توی آینه انداختم.شلوار اسپرت طوسی پالتوی مشکی و شال مشکی.رژ کرمی هم زدم و بعد از برداشتن کیف کولم،از اتاق خارج شدم..

مامان کلی یاد آوری کرد که مراقب باشم و بعداز رد شدن از زیر قرآن،(ببخشید مامانم یکم حساسه)با دو رفتم سمت خونه بهار اینا

romangram.com | @romangram_com