#دلتنگ_پارت_116
من از الان ذوق داشتم
توی اتاق بودم و داشتم ساکمو جمع میکردم که مامان وارد اتاق شد
مامان_خاطره مامان چیزی لازم نداری بری بخری واسه فردا؟
لبخندی بر چهرش پاشیدم و گفتم_نه مامانم..همه چی هست
بلندشدم و رو بهش گفتم_خیلی ذوق زده هستم
مامان لبخندی زد و گفت_خیلی خوبه..خیلی
من_چی؟
صورتمو توی دست هاش گرفت و با لبخند و غم توی چشم هاش رو بهم گفت_اینکه تو خوشحالی و میخوای بری تا بهت خوش بگذره
گونمو بوسید و کنار گوشم زمزمه کرد_ببخش ماه من اگر نتونستم چیزایی که میخوای رو برات فراهم کنم
روبهش گفتم_مامانکم همین که تو کنارمی خودش یه دنیاست..حاضرم کارتون خواب بشم و توی همون کارتون شبمو صبح کنم اما کنار تو شبمو به صبح برسونم
گونمو محکم بوسید و گفت_من قربون دخترم برم
لبخندی زدمو با هم رفتیم توی سالن
دلم ه*و*س ماکارانی کرده بود.برای همین مامان شروع کرد به درست کردن..منم داشتم کمکش سالاد درست میکنم..سالاد شیرازی.واقعا که معرکه بود
همونطور که خیار ها رو خورد میکردم رو به مامان گفتم_مامان یه سوال.مگه خاله مهسا تو رو خیلی دوست نداشت؟پس چرا اونروز اونطوری کرد؟
همونطور که پیاز داغ ها رو هم میزد گفت_نمیدونم..منو مهسا مثل دو تا خواهر بودیم.بعد از رفتن من مشخص بود که داغون شده.ولی وقتی مازیار اون حرف ها رو زد یاد سپهر افتاد و تمام نفرتش یادش اومد
من_خیلی دوستش داشت؟
مامان_کیو؟
یه تکه از خیارو گذاشتم توی دهنم و گفتم_سپهرو
مامان_خیلی..
من_سپهر چی؟اون چقدر دوستت داشت؟
romangram.com | @romangram_com