#دلتنگ_پارت_115


با حرص گفتم_مگه دیوونه ای تو؟جسدمو تحویلت میده..بعدم واسه شماره لازم نکرده این کارارو کنی.شادی شمارشو از گوشی شهاب کش رفته از تو گوشیش بردار

بهار_دمت جیز..خوب گفتی

یکی زد توی سرم و گفت_برای اولین بار این پوکه یه فایده ای داشت

سرمو همونطور که میمالیدم گفتم_دیدن هنرهای من چشم بصیرت میخواد

خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت

_بهار بابا بیا کارت دارم

این صدای پدر بهار بود که داشت صداش میزد..بهار بلندشد و از اتاق خارج شد..

حدود پنج دقیقه ی بعد وارد اتاق شد

من_حوصلم سر رفت کجا بودی؟

چهرش خوشحال میزد..اومد کنارم نشست و با خوشحالی گفت_امروز که چهارشنبست و شنبه هم تعطیله..کلا این چند روز رو بیکاریم..بابا گفت بی بی دلش واسمون تنگ شده میخواد منو بهادر(برادر بهار که 12سالش هست) رو ببره ماسوله پیشش

من_خیلی خوبه که..خوش بگذره

بهار_برو جمعش کن..تو هم میای

با تعجب گفتم_حالت بده؟من کجا بیام؟

بهار_خب میای اونجا میریم خوش میگذرونیم.خیلی قشنگه.حوصله ی منم سر نمیره

خودمم دلم خیلی میخواست برم..شنیده بودم که جای زیبایی هست اما نرفته بودم

بهار از سکوت من خوشحال شد و رو بهم گفت_به شادی و بقیه هم بگیم بیان که حسابی حالشو ببریم.اونجا واسه شادی هم نقشه میکشم

خندیدم و حرفی نزدم

* * *

خلاصه اونروز برنامه ریختیم واسه رفتن به روستای ماسوله

مامان بهم اجازه داد و شادی و مهدیس و پروانه هم گفتن که میان

romangram.com | @romangram_com