#دلتنگ_پارت_118
داشتن وسایل ها رو توی ماشین میزاشتن.باهاشون سلام کردم و سوار ماشین شدیم.
بهادر و بهار جلو نشستن و ما چهارنفر هم عقب.اینکه جامون بسیار تنگ بود بماند
هرچقدر بگم من عاشق جاده های شمالم کم گفتم.واقعا زیباست.جز رنگ سبز چیز دیگه ای به چشم نمیومد.من هم که عاشق رنگ سبز
بابای بهار آهنگ شاد گذاشته بود و بچه ها نشسته ریز ریز قر میدادن.اما من سرمو به شیشه ی پنجره چسبونده بودم و همونطور که به مناظر بیرون چشم دوخته بودم،توی حال خودم بودم
به همه چی فکرمیکردم.سینا ! مسعود ! شهاب
شاید وجود سینا باعث شده که شهاب توی زندگی من رنگ بگیره.هر چی بیشتر به جذابیت شهاب فکر میکردم بیشتر جذبش میشدم.مخصوصا اون غرورش که باعث میشد شخصیتش جالب تر بنظر بیاد
هرچند مطئنم دید شهاب تا ابد به من بی منظور هست.من 18سالمه و اون 30.تفاوت سنی بالا.و اون نامزد داره
نامزد؟!؟!اصلا توجه نکرده بودم
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم..
حدود یک ساعت بعد رسیدیم..واقعا زیبا بود!هر چی بگم کم گفتم
خونه های قدیمی ساخته شده از کاه و گل روی تپه ی کوه.اطرافش پر از درخت.زندگی توی روستا هم خودش عالمی داره
به در خواست ما همین پایین پیاده شدیم.هرشش نفرمون کیف کولمون رو انداختیم روی دوش و بعد از خداحافظی از پدر بهار،راهی خونه مادربزرگ بهار شدیم
از کوه بالا رفتیم.زن های زیادی بودن که با لباس های محلی دم در خونه نشسته بودن و همینطور که با هم صحبت میکردن،سبزی هم پاک میکردن
بچها هم دنبال هم میدویدن و پدرها هم به موتور هاشون تکیه داده بودن و سیگار به لب،گرم صحبت بودند
رفتیم بالا تا رسیدیم.جلوی خونه ای ایستادیم.خونه ی کوچک با در کوچک به رنگ سفید که رنگ در پریده بود و گوشه هاش هم زنگ زده بود.ازاینجا مشخص بود که توی حیاط کوچک درخت انگور هست چون به دم در خونه هم رسیده بود و شاخه هاش روی دیوار رو پوشونده بودن
بهار سنگ کوچکی از روی زمین برداشت و باهاش در زد..بعد از چند ثانیه در باز شد و خانم مسنی پشت در نمایان شد..یه خانم مسن حدود 70 ساله.قد کوتاه و تپل.لباس محلی بسیار زیبایی هم به رنگ مشکی و زرد تن کرده بود.
بهار جیغ خفه ای کشید و رفت نزدیکش و بغلش کرد..بهادر هم همینطور.ما هم به نوبت خود باهاش سلام کردیم.
به داخل راهنماییمون کرد.همونطور که گفته بودم حیاط کوچک بود.دور تا دور حیاط گلدون هایی حاوی از گل شمعدانی و کاکتوس بود.گوشه ای از حیاط در سمت راست هم حوضی کوچک بود که فکر کنم مخصوص ظرف شستن بود.آخرحیاط سمت چپ توری قرار داشت که داخلش مرغ و خروس بود.ناخواسته لبخندی روی لب هام نشست.همه چیز جالب و زیبا
وارد خانه شدیم..یه مکان بسیار زیبا.سالن گرد مانند کوچکی داشت..قسمت آخر سالن سمت چپ آشپزخانه ی کوچکی داشت و در کوچکی هم کنارش که مطمئنم حمام بود(اینو هم بگم که دستشویی توی حیاط قرارداشت)
با چشمم دنبال اتاق خواب میگشتم که صدای ننه یا همون مادربزرگ بهار به گوش رسید
romangram.com | @romangram_com