#دلتنگ_پارت_113


من_برو این مسخره بازیارو جمع کن خانم

یقه پیرهنمو گرفت و نزدیک تر شد

_چی میگی؟مسخره بازی؟دارم از مسئله ی مهمی حرف میزنم

گردنشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار..زیرلب غریدم

_ببین حداقل حرمت چادری که سرکردی رو نگه دار

و سریع از اتاق زدم بیرون..اعصابم به شدت خورد بود..این یکی از کجا پیداش شد؟!

از بیمارستان زدم بیرون.بعد از اینکه سوار ماشین شدم با سرعت تازوندم سمت ویلا

وقتی رسیدم ماشینو جلوی در گذاشتم و رفتم داخل

بابا کنار مینا و شادی روی مبل نشسته بود..با دیدن من هر سه بلندشدن

شادی و مینا سلام کردن.بدون توجه به هردوشون رو به بابا داد زدم

من_نگفتی!باید گند کاریاتو من جمع کنم؟

بابا_من نگفتم جمع کن..بسپارش به من

من_چه سپردنی؟اون دختر دیشب اگر از خودش دفاع نمیکرد معلوم نبود چه بلایی سرش میومد!اون شب قصد جون مارو داشتن.اونوقت بیخیال نشستی میگی بسپارش به من آقای منصوری بزرگ؟

کلمه ی منصوری بزرگ رو محکم تر گفتم

بابا_داری میری رو مخم

رفتم نزدیکش و زیر لب غریدم_فردا صد میلیون میدی دست من..ببینم چکارمیکنی..من دوهزارم از جیب خودم نمیدم

مینا و شادی ترسیده بودن..منتظر جوابی از جانب بابا نموندم

از پله ها رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم

فاطمه اونجا بود.با ورود من بلندشد و سلام کرد

اهمیت ندادم.در یخچالو باز کردم.بطری آب خنکو برداشتم و سر کشیدم..بعد از خوردن گذاشتمش روی اپن و رفتم بالا سمت اتاق

romangram.com | @romangram_com