#دلتنگ_پارت_112
صدای در اتاق به گوش رسید..سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم.زیرلب گفتم_بیا تو
درباز شد و کسی وارد شد..صدای کفش هاش به گوش رسید که داشت نزدیک میشد
چشم هامو باز کردم..یکی از بیمارا بود
یه دختر مومن و چادر پوش..چند باری برای چکاپ اومده بود.میگرن شدید داشت و فکر میکرد مسئله ی جدیه.ولی نمیدونم چرا باز اومده
با دیدنم زیرلب گفت_سلام آقای دکتر خسته نباشید
سرتکون دادم
من_بفرمایید
_راستش به دکترهای دیگه اعتباری نیست.خواستم اگر میشه دارویی که برای میگرنم خوبه بهم معرفی کنید
من_راستش من یکم کار دارم.اگر اشکال نداره یه روز دیگه بیاید.یا برید پیش دکتر عظیم نژاد(سعید)
به چشم هام خیره شد و حرفی نزد
از نگاهش خوشم نیومد.دخترهای این دوره زمونه با هم فرقی ندارن.یکی لنگه ی دیگری..چه چادری چه ساپرتی
بلند شدم..لباس فرمو در آوردم و پرت کردم روی صندلی.گوشیمو به همراه سویچ ماشین از روی میزبرداشتم و بدون حرفی،بعد از برداشتن کتم،رفتم سمت در
همین که خواستم دستگیره ی درو پایین بکشم با صدای اون دختر میخکوب شدم
_شهاب صبر کن
یه تای ابروم رو بالا دادم و برگشتم سمتش
بلندشد و اومد سمتم.چشم هاش پر از اشک بود
رو به روم ایستاد و چشم تو چشمم گفت_تو..تو حتی نفهمیدی دلیل زیاد اومدن من به اینجا چیه؟من....من
پریدم میون حرفش و جدی و محکم گفتم_کار دارم اگر حرفی هست سریع
سرشو انداخت پایین و گفت_من توی دیدار اول وابستت شدم.نمیدونم چرا؟! همه چی یهویی شد
پوزخندی روی لب هام نشست
romangram.com | @romangram_com