#دلتنگ_پارت_107
من_نمیخواد..خودم میرم..میخوام پیاده روی کنم
چیزی نگفتن..ازشون خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه
به گوشیم نگاه انداختم..ساعت 7:45 بود.بخاطر فصل زمستون و سردی هوا،ساعت 5 همه جا تاریک میشد
نزدیک های خونه بودم..داشتم به درخت های سرسبزی که توی تاریکی شب باز هم به چشم میومد نگاه میکردم
توی حال و هوای خودم بودم که دستم کشیده شد و منو کشوند داخل ویلایی و با دو منو برد بین درخت های ویلا
از این حرکت ناگهانی وحشت کردم..قلبم تند تند میزد.نتونستم ببینم کارکیه(!)
منو چسبوند به درخت..سرمو بالا گرفتم و بالاخره نگاهش کردم
بازم اون..خودش بود
دست هام شروع کردن به لرزیدن..تنم مثل بید میلرزید
با لبخند رو بهم گفت_چطوری سوگلی منصوری
زبونم قفل شده بود
ادامه داد_از این ورا؟؟منصوری واست نگهبان نزاشته؟؟
من_چکار من داری؟
خندید و گفت_عشقمو،تمام زندگیمو ازم گرفتن حالا هم من عشقشو ازش میگیرم
با گریه گفتم_چرا نمیفهمی؟!من سوگولیش نیستم
خندید وگفت_منم باور کردم
بلند رو بهش گفتم_وقتی نیستم یعنی نیستم!شهاب برادر دوستمه.همین
اومد نزدیک و گفت_اون شب با هم بودید..خوب شهاب ازت توی پارک دفاع کرد..دلیل اینا چیه؟
روی زمین سرخوردم.سرمو گذاشتم روی زانوم گفتم_اتفاقی بود..هیچی نیست باور کن
دست گذاشت روی دستم..سرمو با وحشت بلند کردم
romangram.com | @romangram_com