#دلتنگ_پارت_106


بهار بلند جیغ بنفش میکشید

بهار_وای یکی بیاد کمک..خاطره ی نامرد بخدا میکشمت...وایییی نه محمدددددد

از خنده روده بر شده بودم..بالاخره محمد انداختش توی آب

بهار بیچاره سریع از آب خارج شد..یخ کرده بود..واقعا هوا هم سرد بود

بلندشدم و رفتم سمتش

بهار_وای مامان یخ کردم

من_میخوای برگردیم خونه؟

بهار_نه میشینم کنار آتیش خشک میشم

و رفتیم و کنار آتیش نشستیم..مشخص بود که بهار نقشه ای کشیده واسه محمد

هلیا(همون دختر مو شرابی)با دوست پسرش بلندشدن ورفتن واسه پیاده روی

ما چهار نفرنشسته بودیم و در سکوت به سر میبردیم

چشم به شعله های فروزان آتش دوخته بودم

باز فکرم کشیده شد سمت شهاب..چشم های مغرورش..نفوذ ناپذیر..نافذ

جالب اینجا بود که بچها فکر میکردن من از مسعود خوشم میاد.مسعود هم جذاب بود اما جذابیت شهاب واسه من چیز دیگه ای محسوب میشد

با سنگینی نگاه کسی چشم از آتش گرفتم و سرمو بلندکردم

نگاهم توی نگاه محمد گره خورد.ایشش پسره ی چندش.از نگاهش حالم به هم خورد

اخم غلیظی کردم..اما از رو نرفت و همینطور زل زده بود

روبه بهار و پروانه گفتم_من دیگه برم خستمه

بهار_باشه عزیزم..میخوای محمد برسونتت

محمد سریع پرید وسط و گفت_بیا برسونمت

romangram.com | @romangram_com