#دلربای_من_پارت_99
صدای بوق آزاد بهم فهماند که تماس قطع شده.با عصبانیت
موبایل روی تخت پرت کردم....
از عصبانیت زیادی دوست داشتم بزنم همه چیز خورد کنم!
شایدم حق با مونا بود...باید راز هاگفته میشدن
بدون معطلی از خونه زدم بیرون....
نمیدونم داشتم کجامیرفتم...ولی میدونستم افکارم بهم
ریخته ست .....کنار خیابون پارک کردم.
نگاه ساعت کردم...11شب بود..کجا را داشتم برم؟
چقدر سخته دلت پر باشه ازحرف ولی نتونی حرف بزنی!
زهرخندی زدم برگشتم سمت خونه...
..........
خودم توی آینه برانداز کردم.یه پیراهن سفید آستین
بلند...که روش یه جلیعقه پوشیده بودم.و یک شلوار کتان
مشکی پوشیده بودم.
ازعطر تلخ یکم زدم...بوی تلخش تموم اتاق پر کرد...
به سمت تخت رفتم.کت مشکی ام برداشتم و تنم کردم.حالا که
دلربا میخاست بامن بازی کنه! منم بدم نمی اومد باهاش
بازی کنم!
امشب میخاستم با دل دلربای سرمد یکم بازی کنم!
جلوی رستوان نگه داشتم و پیاده شدم...کتم درست کردم وبه
سمت رستوران رفتم.
نگاهم چرخندم.لبخندی از روی بدجنسی روی لبم نشست....به
سمتش رفتم.
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم....لبخندی زد گفت:
romangram.com | @romangram_com