#دلربای_من_پارت_95

-منم اینو یواشکی فهمیدم! میخایی چکارکنی؟
-نمیدونم مونا! گیج شدم...سر از کارهای دلربا در
نمیارم...
-بنظرمن تو باید تن به این ازدواج ندی!
-الانم همین تصمیمم گرفتم
-بهتر نیست گذشته رو ...
-مونا گفتم یکبار فعلا وقتش نیست!
با ناراحتی گفت:
-پس وفتش کیه؟ من خسته شدم رادین! از این همه تنفر خسته
شدم! از اینکه تموم زندگیم شده فیلم سینمایی خسته شدم
بلند شدم و به سمتش رفتم ....سرش توی آغوشم گرفتم روی
موهاش ب*و*س*ه ی کاشتم گفتم:
-همه چیز درست میشه عزیزمم تو فقط صبور باش!
با صدای بغض دارگفت:
-نمیتونم ....وقتی دلربا رو توی این حال می ببینم
نمیتونم تحمل کنم ...همش مثل دیونه هاراه میره و هی
میگه انتقام..
سرش از آغوشم بیرون آورد گفت:
-تو حداقل دست ازاین بازی بردار!
لبخند تلخی زدم گفتم:
-نمیشه مونا...منم ناخواسته وارد این بازی شدم...مجبورم
تا تهش برم
بلند شد و روبه روام ایستادگفت:
-تهش کجاست؟ میشه به منم بگید؟ نکنه تهش مردن توه ؟

romangram.com | @romangram_com