#دلربای_من_پارت_94
نگاه معصومش بهم دوخت گفت:
-میدونی که همیشه به یادتم!
-میدونم عزیزمم...درس هات چطورن؟
-خوبن..
-خب تعریف کن ..
هیجان زده گفت:
-وای رادین ....میدونی دوهفته دیگه میرم تو 17سال ...
-مبارکه باشه عزیزم!
لب لوچه اش آویزون کرد گفت:
-ولی حیف که تونمیشه بیای!
خندیدم گفتم:
-مگه میخایی خواهرت منو بکشه؟
-دلربا چنین آدمی نیست
دستش فشردم گفتم:
-میدونم عزیزم...ولی گذر زمان باعث شده اون اینطور شه!
با ناراحتی گفت:
-اگه اون بفهمه...
بین حرفش پریدم گفتم:
-به هیچ عنوان مونا ...نمیخام هیچکس از این راز باخبر
بشه! فعلا این راز توی دلت نگه دار!
باشه...!راستی؟
-جانم؟
-دلربا عمو رو مجبور کرده تو بری خواستگاریش
ابروهام ناخداگاه پریدن بالا....ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com