#دلربای_من_پارت_93
پوفی کشیدم بلند شدم..به سمت پنجره سالن رفتم...دستم به
دیوار کنار پنجره چسباندم و یه دستم داخل جیبم فرو
بردم.و با کلافگی گفتم:
-دانیال ؟
-بله قربان!
-هنوزم دلربا سرمد میخاد منو بکشه؟
برگشتم سمتش...سرش انداخت پایین گفت:
-اره قربان
پوزخندی روی لبم کش اومد...دانیال گفت:
-قربان..تاهمین حدهم که نزدیک بهش شدی خودش یه ریکس
بالاست
به سمتش رفتم.دستم روی شونه اش گذاشتم و فشردمش...با
لبخند تلخی گفتم:
-نگران نباش! سرنوشت منم اینه که به دست عشق بچه گی هام
بمیرم
موندن جایز ندونستم و به سمت اتاقم رفتم.
دربالکن باز کردم وارد بالکن شدم...سیگارم آتیش زدم.
پوک محکمی به سیگارم زدم.
دستی روی شانه ام قرار گرفت.یکم جاخوردم.برگشتم.لبخندی
به صورتم پاشید....درآغوش کشیدمش .....
"منو با یه لبخند به ابرها کشوندی"!
دور میزی که در بالکن بود نشستیم.مثل بچه خرگوش ها
مظلوم نشسته بود! لبخندی بهش زدم گفتم:
-چی شده که یادی ازمن کردی؟
romangram.com | @romangram_com