#دلربای_من_پارت_92
ازدواج کنم! که هیچی ازش نمیدونم
بابا بلند شد.مقابلم ایستاد.دستم از کمرم پایین
انداختم.با صلابت همیشگی اش گفت:
-حرف آخرم زدم
ازکنارم گذشت.روی پاشنه کفش چرخیدم.صداش کردم
ایستاد...مثل همیشه با غدیم گفتم:
-منم حرفم زدم! من باکسی که نمیشناسم ازدواج نمیکنم
همینطورکه پشتش بهم بود.بدونه اینکه برگرده گفت:
-پس منتظرعواقبش باش
آه گندت ببرن! چنگی بین موهام کشیدم! ....
خودم روی مبل پرت کردم...سرم بین دستام گرفتم....باید
یه فکر اساسی میکردم! اینطور نمیشد! تموم افکارم بهم
ریخته بود!
-قربان؟
سرم بلند کردم! دانیال بود...با بی حوصلگی گفتم:
-بله؟
پوشه ی مدارک به سمتم گرفت گفت:
-بفرماید...
مدارک از دستش گرفتم.روی عسلی پرت کردم...دانیال با
تعجب نگاهم میکرد.گفت:
-قربان چیزی شده؟
دستم پشت گردنم کشیدم گفتم:
-نمیدونم دانیال ...ولی به این زودی قراره خیلی اتفاقات
بیفته
romangram.com | @romangram_com