#دلربای_من_پارت_91
-بعدا میفهمی بابک صدر...فردا شب منتظرم!
معطل نکردم! ازش دور شدم! سوار ماشین شدم....!
نمیدونم چقدر گذشته بود...ولی میدونم خیلی وقت بودکه
داشتم توی خیابون دورمیخوردم! ذهنم خالی بود! از هرگونه
فکری و تصمیمی!
قصدم از ازدواج با رادین فقط ضربه زدن به اون بود!
خودمم نمیدونستم آخر قصه ام چی میشه فقط میخاستم بابک
صدر نابود کنم!
هرچی میخاستم حرف بابا رو هضم کنم نمیتونستم! یعنی چی؟!
اصلا باورم نمیشدکه بابامم داشت اینطور باهام حرف میزد!
به سمتش رفتم گفتم:
-بابا متوجه ی که چی میگی؟
-اره متوجه ام! میخام سرسامون گرفتنت ببینم! این بده؟
عصبی شدم صدام بردم بالا گفتم:
-اره بده! نمیخام زن بگیرم! دیگه چقدر باید بگم!
بابا با جدیت گفت:
-خیلی خب پس منم مجبورم از ارث محرومت کنم!
دستم به کمرم زدم...چنگی به موهام زدم و پوزخندی زدم
گفتم:
-هه واقعا خنده دار! آخه پدر من شما چی فکر کردید؟
اخم هاش درهم کشید:
-من هیچ فکری نکردم! جزء اینکه میخام تو ازدواج کنی!
چشم هام ریز کردم گفتم:
-پدر من یکم فکرکن! مگه دوران قجر؟ که پاشم با یه نفر
romangram.com | @romangram_com