#دلربای_من_پارت_89
-چرا؟ میخام بدونم چی به سر اون دوتا دوست اومد که از
برادرهم بهم نزدیک تربودن!!
نگاهش ازم دزدید...آروم لب باز کرد گفت:
-نمیدونم برات ازکجا شروع کنم! خیلی حرف ها دارم
....توی این چندسال با خودم خیلی کلنجار رفتم که بیام و
راست همه چیز بهت بگم ! ولی هربار که بهم خبرمیرسوندن
که دلربا سرمد درد به در دنبالته که انتقام بگیره!
پشیمون میشدم که بیام و ازحقایق برات بگم...!میدونم که
نزدیک پسرم شدی! ولی ...
نگاهش بهم دوخت دادمه داد:
-گ*ن*ا*ه منو پای پسرم ننویس! ...نمیتونم چیزی بگمت
دلربا ...چون میترسم با گفتن حقایق گذشته نتونی سرپا
بمونی! فکر نکن ازت بی خبر بودم! نه اتفاقا همیشه هواسم
بهت بود! حتی وقتی وکیل شرکتم خریدی و با کلاه برداری
سهام شرکت به اسم خودت کردی سکوت کردم! دلربا ازت یه
خواهش دارم...منو بکش ولی با پسرم بازی نکن!
قطرهی اشک روی گونه ام چکید.من قبل از اومدنم همه ی
تصمیمم گرفته بودم! نمیتونستم از آتش انتقامم دست بکشم!
با صدای خش داری گفتم:
-الان که داشتم می اومدم...تموم فکرام کردم..من فقط یه
چیز میخام که دست از زندگیت بردارم!
درحالی که چشم هاش دودو میکردن گفت:
-چی؟
باقاطیعت تمام گفتم:
romangram.com | @romangram_com