#دلربای_من_پارت_87

تماس قطع کردم! سر درگم بودم...انتقام! رادین صدر! بابک
صدر! یه گمشدهی قدیمی! یه هم بازی قدیمی! یه حس آشنا
اینا چه مفهمومی داشتن؟
فکرم به هیچ جا قدنمیاد! زندگیم شده بود یه پازل بهم
ربخته که هر تیکه اش یه جای بود.و داشتن آروم آروم پیدا
میشدن....
"امیدوارم یه روزی هردوی ما شرمنده روی هم نشیم"
صدای بابک صدر سه بار داخل سرم اکو شد!
این جمله خودش کلی مفهوم داشت...سریع شماره مهران گرفتم
...بعد از دو بوق جواب داد:
-الو مهران؟
-سلام ..جانم؟
-توشماره بابک صدر داری؟
-بابک صدر؟
مشخص بودکه تعجب کرده ...گفتم:
-اره بابک صدر!
-اره دارمش...برای چی میخایش؟
-تو بفرستش بعدامیگم
-باش
فورا تماس قطع کردم! یک ثانیه نشد که صدای پغام گوشیم
بلند شد.سریع شماره بابک صدر گرفتم....بلاخره جواب داد:
-بله بفرماید
آب دهنم به سختی قورت دادم گفتم:
-سلام! منم دلربا

romangram.com | @romangram_com