#دلربای_من_پارت_84

-نه!
-همنطورکه رادین عاشق توه ...توام عاشق اونی
نگاهش کردم تازه متوجه ی حرفی که زده بود شده ام زدم
زیر خنده گفتم:
-وای امیر بترکی این چی بود گفتی؟
تکیه اش به صندلی اش داد گفت:
-جدی میگم!
خنده ام قورت دادم گفتم:
-ولی من شوخی برداشتش میکنم!
به سمت میز خم شد..دست هاش بهم قلاب کرد گفت:
-من کارم اینه! فهمیدن کسایی که خودشون به نفهمیدن
میزنن!
اخم ظریفی بین ابروهام نشست گفتم:
-ولی من خودم به نفهمی نزدم!
-میدونم ! ولی میخایی از امروز به بعد بزنی!
نمیخاستم بیشتر ازاین با حرف های بیخودی امیرحسین خودم
اذیت کنم!
بلند شدم...کیفم برداشتم ...روبه امیرحسین گفتم:
-نمیدونم داره توی زندگیم چه اتفاقاتی میفته! ولی دست
از انتقامم برنمیدارم!
امیر سری روی تاسف تکان داد گفت:
-مرغت یه پا داره نه؟
-تو این طور فکرکن!
-خیلی خب پس یه خواهش دارم ازت ...الکی اینقدر مارو هم

romangram.com | @romangram_com