#دلربای_من_پارت_83

بلاخره موقعه رفتن شد...با بی حالی با رادین خداحافظی
کردم و به سمت خونه رفتم.....
دو روز بعد:
-نمیدونم امیرحسین! شایدم من دارم اشتباه میکنم! ...گیج
شدم...برعکس روزایی که حس انتقامم کورم کرده بود الان
هیچ حسی به انتقام ندارم!
نگاهم به سمت امیرحسین چرخندم! لبخندی زد گفت:
-یه چیز بگم جوابم صادقانه میدی؟
-اره
-چقدر خدا رو قبول داری؟
درحالی که چشم هام دودو میکردن گفتم:
-نمیدونم! ولی اینقدر قبولش دارم که داخل شرایط سخت
همیشه بهش پناه میارم
-بنظرمن اینها همه حکمت خداست.همین نه آوردن ها همین
اتفاقات ...همه ی اینها باعث شده که تو دستت به خون
آلوده نشه! دلربا چرا سعی میکنی یکی باشی که هیچ شباهتی
به تو نداره...!ببین خدا چقدر دوست داره که نمیخاد تو
دستت به خون آلوده شه! دلربا زندگیت کن بذار خدا تقاص
بگیره....زندگی با رمان های که خوندی فرق داره....یکم
فکرکن! میدونی اگه آدم بکشی یعنی چی؟ تا آخر عمرت با
عذاب وجدانت نمی تونی کنار بیای! اره پدر مادرت عزیز
بودن! ولی خودت چی ؟ تو عزیز نیستی؟ امروز گفتی یه حس
آشنا! میدونی این حس آشنا یعنی چی؟
سری تکان دادم و زمزمه وار گفتم:

romangram.com | @romangram_com