#دلربای_من_پارت_82
خندید گفت:
-هواست کجاست دختر؟
لبخند محوی زدم گفتم:
-همین جا!
-خب نظرت راجب عشق بچه گی های من چیه؟
-خوبه!
-میدونی اسمش چیه؟
سری تکان دادم گفتم:
-نه!
خودش یکم جلو کشید گفت:
-دلربا!
یه حس قدیمی درون قلبم شکل گرفت...یه حس آشنا...آب دهنم
به سختی قورت دادم گفتم:
-قشنگه!
گارسون سفارش هارا مقابل مان گذاشت رفت....تیکه ی از
کبابش داخل دهانش گذاشت گفت:
-هم چشم های تو هم اسم تو منو یاد اون میندازه!
اگه این حس آشنا بهم دست نمی داد.و اون دختر بچه من
نبودم.بی شک ازنقطه ضعف رادین برای از بین بردنش
استفاده میکردم.
لبخندکجی زدم و سکوت کردم...میلی به غذا نداشتم
....درسکوت مشغول خوردن غذا شدیم.
برعکس چند دقیقه پیش نه حس حال حرف زدن داشتم نه حس حال
غذا خوردن.درجواب رادین فقط میگفتم آها ...
romangram.com | @romangram_com