#دلربای_من_پارت_80

ماشین جلوی رستوران متوقف کردم...تصمیمم گرفته بودم!
میخاستم رادین عاشق خودم کنم ! از ماشین پیاده شدم.
وارد رستوران شدم.نگاهم دور تا دور رستوران
چرخندم...رادین پشت یک میز نشسته بود و مدام ساعتش چک
میکرد...پوزخندی طبق معمول روی لبم نشست و به سمت میز
رفتم...صندلی رو عقب کشیدم! نگاهش بالا آورد لبخند محوی
روی لبش نشست...منم درجوابش لبخندی زدم.
-معطل شدید؟
-مهم نیست!
-یکم کار داشتم بخاطر همین! خب چه خبرا؟
-خبری نیست ...جزء مشغله ی کاری
لبخندی زدم.گفت:
-میدونی دلربا...تومنو یاد یه نفر میندازی!
منوی غذا رو باز کردم همینطورکه نگاهم به منو بود گفتم:
-جدا؟! میشه بپرسم کی؟
نگاهم بالا آوردم و نگاهش کردم! ...به چشم هام زل زد
گفت:
-یه عشق بچه گی!
ابروی بالا انداختم گفتم:
-عشق بچه گی؟
سری تکان داد گفت:
-اره
دست زیرچانه ام گذاشتم گفتم:
-خب؟

romangram.com | @romangram_com