#دلربای_من_پارت_79
کشیدم گفتم:
-دحرف بزن لعنتی؟! مگه بابای من چکارت کرد؟ها؟!تو قاتل
خانواده من ازهم پاشیدی !
عمو چشم هاش از ناراحتی چشم هاش قرمز شده بود.داد کشید:
-کافیه!
ساکت شدم.ادامه داد:
-تو از هیچی خبر نداری!اومده بودم که توضیح بدم ولی
نشد....الانم میرم ...امیدوارم یه روز هردوتامون شرمنده
روی هم نشیم.
روبه خاله و مستانه کرد گفت:
-خانوم بریم
خاله و مستانه بدون حرفی وسایل هاشون برداشتن به سمت در
خروج رفتن قبل از اینکه از خونه برن بیرون صدام بردم
بالا گفتم:
-بابک صدر ...منتظر باش از امروز به بعد هم کابوس
تومیشم هم کابوس پسرت.
دیگه معطل نکرد از خونه زد بیرون
زانوهام لرزیدن افتادم روی زمین....دستام روی زمین زدم
و ازته دل زجه زدم...مونا کنارم نشست...کمرم نوازش کرد
و باناراحتی گفت:
-اجی تورو خدا آروم باش!
نمیتونستم حرف بزنم فقط ازته دل زجه میزدم....خسته بودم
هم از زندگیم ...هم از خودم....
.............
romangram.com | @romangram_com