#دلربای_من_پارت_78

نه امکان نداره! همه ی اینها فقط کابوسن
اره کابوسن
عمو سرش انداخت پایین گفت:
-دلربا میخام باهات حرف بزنم!
دسته ی مبل داخل دستم فشردم....تمام قدرتم جمع کردم و
بلند شدم...عمو هم همزمان بلند شد با من گفت:
-دلربا من ....
بین حرفش پریدم داد کشیدم:
-تو چی هان؟....
خاله و مستانه داشتن متعجب نگاه عمو میکردن.....مونا به
سمتم اومد و بازوم گرفت و بانگرانی گفت:
-تورو خدا آروم باش الان حالت بد میشه!
بازوم از حصار دستان مونا بیرون کشیدم ..همینطور که
نگاهم به عمو بود با خشونت گفتم:
-ولم کن مونا...بذار ببینم این مرتیکه چی میگه؟
عمو سرش بلند کرد و نگاه غمگینش بهم دوخت گفت:
-دلربا تو داری اشتباه میکنی !
روی تخت سینه ام کوبیدم گفتم:
-من دارم اشتباه میکنم؟من؟...منی که شاهد شبی بودم که
بابا به مامان گفت بابک صدر تموم دار ندارم گرفت ..من
دارم اشتباه میکنم؟...منی که شاهد مرگ بابا مامانمم
بودم؟..
به سمتش رفتم....روی تخت سینه اش کوبیدم...اشک هام جاری
شده بودن....خاله به سمتم اومد از پشت بغلم گرفت...جیغ

romangram.com | @romangram_com