#دلربای_من_پارت_77

عمو آهی کشید گفت:
-عمو من خیلی دنبالت گشتم ولی همه میگفتن مانمیدونم
کجان!
سری تکان دادم گفتم:
-اره عمو بعد ازمرگ بابا و مامان خیلی داغون شدم گذاشتم
رفتم خارج کشور خیلی نیست که برگشتم...هرچی هم که
دنبالتون گشتم فایده نداشت ی آدرس یک ماه پیش پیدا کردم
رفتم ...ولی گفتن کسی به اسم ناصر ملکشاهی نیست اینجا
عموسکوت کرد...مستانه بی هواگفت:
-ماکه فامیلمون صدر!
سرم به سرعت سمتش چرخندم! درست می شنیدم؟ گفت صدر؟ توی
مبل جابه جا شدم رو به مستانه گفتم:
-چی ؟صدر؟
مستانه با قیافه ی ازهمه جا بی خبرگفت:
-اره صدر واه مگه نمیدونستی؟ بابک صدرکه معروفه!
چشم هام گرد کردم! نه این امکان نداره! یعنی چی؟ چطوره
ممکنه؟
عمو باتشر روبه مستانه گفت:
-مستانه کافیه!
نگاهم به عمو دوختم...دستم مشت کردم...فرو رفتن ناخونم
در پوستم به خوبی حس کردم!
سری تکان دادم! نه این امکان نداشت! یعنی این بابک صدر؟
کسی که سالیان سال به خونش تشنه ام؟ کسی که برام هیچ
فرفی با بابام نداشت؟

romangram.com | @romangram_com