#دلربای_من_پارت_76

و درآغوش کشیدمش و باصدای بغض دار گفتم:
-خاله سارا
-جون دل خاله سارا ....عمر خاله سارا ...چقدر بزرگ
شدی...منو ببخش که این همه سال ازتو و برادر و خواهرت
غافل شدم !
از آغوشش فاصله گرفتم...دماغم مثل بچه ها بالا کشیدم
گفتم:
-همین که اومدید الان کلی برام ارزش داره!
خاله لبخند غمگینی زد و سکوت کرد!
به دختری که کنار خاله ایستاده بود نگاه کردم.صورت
بانمکی داشت...چشم های قهوهی کم رنگ ...موهای نسکافه ی
..لب های متوسط و دماغ متوسط کلا صورتی جذاب داشت.به
سمتش رفتم...قبل ازایکنه من واکنشی نشون بدم بغلم پرید
و باجیغ گفت:
-وای دلربا ی که میگن توی؟
ازم فاصله گرفت..وباخوشحالی گفت:
-من مستانه ام ...نمیدونی چقدر تعریفت از مامان بابا
شنیدم!
خندیدم گفتم:
-مرسی عزیزمم عمو و خاله لطف دارن..
به مبل ها اشاره کردم گفتم:
-بشینید ..راحت باشید.
روی مبل روبه روی نشستم...رو به عمو گفتم:
-چه خبرا عمو؟ چطور شدکه یاد من افتادید؟

romangram.com | @romangram_com