#دلربای_من_پارت_75

نگرانی گفتم:
-چته تو؟
به سمت خونه اشاره کرد گفت:
-بیا ببین کی اومده
چینی بین ابروهام نشست گفتم:
-کی اومده؟
دستم کشید دنبال خودش گفت:
- گفتنی نیست دیدنیه
باعجله به سمت خونه رفتیم! وارد سالن شدم! ناباورانه به
تصویرمقابلم خیره شدم! درست میدیم عمو ناصر کسی که
سالیان سال دلم می خواست یکبار دیگه ببینمش؟! کیف
ازدستم افتاد.بغضی به گلوم چنگ انداخت! با قدم های تندم
خودم بهش رسوندم و خودم درآغوشش رهاکردم!
بوی بابا رو می داد...مثل گذشته دستش را به حالت نوازش
بارونه روی کمرم می کشید....بی صدا اشک ریختم برای سال
های که باید خوب می گذشتن و بد گذشتن! از آغوشش فاصله
گرفتم!
هیچ تغیری نکرده بود فقط گذر زمان اون شکسته کرده بود!
لبخندی به صورت پر از اشک من پاشید گفت:
-بزرگ شدی عمو جون! شبیه ماندانا شدی!
لبخند کم جونی زدم گفتم:
-اره بزرگ شدم ولی باکلی درد و اندوه بزرگ شدم!
لبخندش محو شد و چهره اش غمگین شد!
نگاهم به خاله دوختم...مثل همیشه مهربون...به سمتش رفتم

romangram.com | @romangram_com