#دلربای_من_پارت_74

پشت بند حرفش زد زیر خنده! به سمت در رفتم...برگشتم
سمتش گفتم:
-امیرحسین شاید تنفر نذاره زندگی کنم! ولی من دستم به
خون آلوده نمیشه!
-همین حرفی که زدی خودش یه روزنه امید برای بخشیدن کسی
که هیچ گناهی توی گذشته ی تو مرتکب نشده!
نگاهم به امیر دوختم! گذشته؟ شایدم حق با امیره! من
دارم گ*ن*ا*ه یه نفر دیگه رو به پای یه نفر دیگه می
نویسم!
نفسم توی سینه ام حبس کردم و با شدت آزادش کردم!
-بابت امروز مرسی !
-خواهش میکنم!
-خداحافظ
-بسلامت
ازمطب زدم بیرون.....
ماشین پارک کردم آروم پیاده شدم.روی سنگ ریزه ها قدم
برمی داشتم...در خونه بارشد و صدای دویدن یه نفر سکوت
حیاط عمارت شکست! سرم بلند کردم و به قیافه ی مضطرب
مونا نگاه کردم.درحالی که نفس نفس میزد به سمتم
اومد.مقابلم ایستاد..خم شد دست هاش روی زانو هاش گذاشت
بریده بریده گفت:
-دل ر با
متعجب نگاهش کردم..دستم زیربازوش گذاشتم.درست مقابلم
ایستاد.آب دهنش قورت داد.نفس هاش منظم شده بود..با

romangram.com | @romangram_com