#دلربای_من_پارت_69

مامانی روزهای که باید بودی ...نبودی! دلم میخاست کنار
اولین دل دردم باشی! مثل همه ی مادرا شکمم نوازش کنی!
بگی چیزی نیست دخترم! توی سخت ترین لحظه های زندگیم جای
خالیت همیشه حس کردم....
صورت خیسم که اثر بارش باران و اشک هایم بودن و باهم
مخلوط شده بودن را پاک کردم....هق هق ام سکوت قبرستان
را شکسته بود زهر خندی زدم گفتم:
-مامانی انتقام همه این حسرت هام میگیرم...
روی سنگ مزارش ب*و*س*ه ی زدم بلند شدم....سرم بالا گرفتم
و آسمان ابری خیره شدم.....چشم هام بستم...قطره های
باران صورتم نوازش میکردن....حالا بیشتر قبل مصمم شدم تا
انتقامم بگیرم.
............
روی صندلی نشستم ...به چشم های سیاهش خیره شدم..لبخندی
زد گفت:
-چشم هات ببند!
به حرفش گوش دادم...سرم به پشتی صندلی چسباندم و چشم
هام بستم..صداش شنیدم:
-حالا هرچی که باعث میشه عصبی بشی و احساس ضعف کنی رو
بگو
تصویر اون شب کذایی جلوی چشمم نقش بست....آروم شروع
کردم به تعریف کردن اون شب....
-بابام یه شب سراسیمه وارد خونه شد و از برشکستگی یک
شبه به مادرم خبر داد....مادرم اون شب تا صبح سرسجاده

romangram.com | @romangram_com