#دلربای_من_پارت_70
اش گریه میکرد...و ازخدا کمک می خواست..هیچکس متوجه من
نشد ...منم تا صبح پا به پای مادرم اشک ریختم....خواهرم
و برادرم خواب بودن...اون شب زود گذشت ولی برای منو
مادرم دیر....فردا شب مهمون بودیم بیرون..
قطره ای اشک روی گونه ام سر خورد.....اینبار با صدای
بغض دار ادامه دادم:
-مادرم مونا و آرین به دایه شهزاد سپرد...منم با اونا
راهی مهمونی شدم...موقعه برگشت از مهمونی یک ماشین
تعقیب مان میکرد....تا اینکه جلوی ماشین بابا پیچید
بابا کنترلش از دست داد و بخاطر بارش باران نتونست
کنترل ماشین به دست بیاره و چب کردیم....هنوز هوشیار
بودم که صدای گلوله را شنیدم...
چانه ام لرزید و شروع کردم به گریه کردن...
-چشمات باز کن!
چشم هام باز کردم...دستمالی به سمتم گرفت ...اشک هام
پاک کردم...با چهره ای ناراحت نگاهم میکرد...جزء صدای
هق هق من صدای نمی اومد....
-میدونم الان چه حالی داری! ولی خب گاهی مواقع مرور
گذشته تلخ و عذاب آور ...دیروز که بهم زنگ زدی و از
گذشته ات و تصمیم های که داری حرف زدی ....مصمم شدم که
داستانت گوش کنم....بنظرت رادین مقصر؟
باقاطیعت جواب دادم:
-اره اون مقصر!
-چرا فکر میکنی اون مقصر؟
romangram.com | @romangram_com