#دلربای_من_پارت_68
مهرداد سرمد و ماندانا سرمد...زود بود برای رفتن پدر
مادرم...
آروم کنار مزار زانو زدم...باران خاک های روی مزار رو
شسته بود!
دستم روی نوشته های سنگ مزار مادرم کشیدم...بغصی به
گلویم چنگ زد...
شروع کردم حرف زدن با سنگ مزار:
-سلام مامانی! خوبی؟ جات راحته؟! میدونی مامانی دست خودم
نیست هروقت به تو میرسم میشم یه بچه ی 5ساله خنده داره
نه؟! مامانی یادته شب ها وقتی کابوس می دیدیم می اومدم
توی بغلت می خوابیدم؟!
زهر خندی زدم ادامه دادم:
-توهم موهام نوازش میکردی میگفتی وروجکم چرا میترسی !
من که همیشه هستم؟!
بغضم شکست و زدم زیرگریه:
-پس الان کجایی مامانی؟! کجایی ببینی از ترس کابوس های
هرشب نمی خوابم! کجایی ببینی بزرگ شدم ولی هنوزم شب ها
دلم میخاد به یه آغوش پناه ببرم!
دماغم بالا کشیدم..صورتم از نم نم بارون خیس شده بود!
-میدونم ...الان میگی باید قوی باشی ...ولی مامان چقدر
قوی باشم؟ اصلا حال روز منو می ببینی؟! هیچکس ندارم که
سنگ صبورم باشه! مامانی دخترا فقط دلشون به مامان هاشون
خوشه! چندسال که ریختم تو خودم ولی دیگه امروز نمیتونم!
صبرم لبریز شده!
romangram.com | @romangram_com