#دلربای_من_پارت_67

اونجا می رفتی و دور ازچشم انسان ها برای چندوقت
استراحت میکردی!
این روزا باید سنگ باشی که ببینی و دم نزنی!
با متوقف شدن ماشین چشم هام باز کردم..چه خوب بود که
خواهر برادرم سکوت کرده بودن....دیگه عادت های من رو به
خوبی از بر بودن میدونستن فقط در آرامش میتونم یکم آروم
بشم!
درماشین باز کردم..باران نم نم می بارید....صدای مونا
را شنیدم:
-دلربا بذار بیام باهات!
آرین زودتر از من به حرف اومد:
-بذار تنها باشه!
چه خوبه که برادرت توی هرشرایطی درکت کنه! بیخود نبودکه
تمام زندگیم فدایی اون ها کرده بودم! چون لیاقت داشتن!
آروم قدم برداشتم...سکوت سنگین بار قبرستان دوست داشتم!
برعکس همه ی کسانی که از مرگ فراری بودن! برعکس من
مشتاق مردن بودم!
چه راحت به خواب ابدی رفته بودن! زن و مرد،پیر،جوان و
بچه همه اسیر این خاک بودن...
کاش وقتی دلتنگ میشدیم یه قطاری بود سوارش میشدیم و
برای یک ساعت میرفتیم و اون عزیز از دست رفته رو ملاقات
می کردیم...
بالا سر دو مزار ایستادم ....چه اسم هاشون خود نمایی
میکردن..

romangram.com | @romangram_com