#دلربای_من_پارت_66

زندگی بدون اینکه متوجه بشی به یه بن بست برخورد میکنی!
یه بن بست که هرکاری میکنی راه فرار نداری!
روی صندلی عقب جامیگیرم...سرم به شیشه تکیه میدم...و به
خیابان ها خیره میشم!
دلم یه تنوع می خواست از اون تنوع های که همه ی زندگیت
عوض میکرد!
روبه آرین گفتم:
-نگه دار!
آرین برگشت سمتم و متعجب نگاهم کرد دوباره برگشت به
روبه رواش خیره شد و به رانندگی اش ادامه داد گفت:
-دیونه شدی؟! توی این بارون میخایی کجا بری؟
مونا سرش به سمتم چرخند و با چهرهی غمگینش گفت:
-عزیزم یکم بفکر حال ماهم باش! بخدا مردیم از نگرانی!
بغضی به گلوم چنگ زد! نمیدونستم این بغض ناشی از چیه؟!
باصدای بغض دار گفتم:
-آرین منو ببر سرمزار مامان بابا
ازآینه نگاهم کرد...سکوت کرد...میدونستم! روی حرف من
حرف نمیزنه! چشم هام بستم! صدای بارش باران که به شیشه
برخورد میکرد رو به خوبی میشنیدم! قطرهی اشک روی گونه
ام سرخورد!
هرچندکه قوی باشی و با زندگی مبارزه کنی! بازم یه جای
کم میاری! مگه یه زن یا یه دختر چقدر توان داره؟! چقدر
میتونه بریزه تو خودش و دم نزنه!
کاش یه جای بود که هروقت کم می آوردی! بدون هیچ حرفی

romangram.com | @romangram_com