#دلربای_من_پارت_64

سکوت کردم و فقط نگاهش کردم...باهمون چهره شادش ادامه
داد گفت:
-من دکتر امیرحسین مقدم هستم ...
خودم به سمت بالا کشیدم و روی تخت نشستم...متعجب نگاهم
کرد گفت:
-چرا بلند شدی؟!
به چشم های مشکی رنگش زل زدم...سوزن سرم از دستم بیرون
کشیدم که گفت:
-خانوم سرمد...
دستم روی رگم گرفتم که خون قطع شه ...همینطور که نگاهم
بهش بود گفتم:
-خوشم از این قرطی بازی هانمیاد! من حالم خوبه!
از تخت اومدم پایین به سمت در رفتم که صداش شنیدم:
-اولین بیماری هستی که اینقدر تخس هستی
به سمتش برگشتم و پوزخندی زدم گفتم:
-تخس؟! بهتر بگید لجباز!
به سمتم اومد ...کنارم ایستاد...روبه رواش ایستادم...به
دستم اشاره کردگفت:
-حالتون بد میشه!
-حال من با این چیزا بد نمیشه!
دستش داخل جیبش فرو برد و یه کارت ویزیت بیرون آورد و
مقابلم گرفت گفت:
-فکرمیکنم نیاز داشته باشی با یه نفر هم صحبت بشی
خوشحال میشم بیای مطب من ..شاید من بتونم کمکت کنم!

romangram.com | @romangram_com