#دلربای_من_پارت_62

هنوز هاج واج به رفتن بابا خیره بودم!
چنگی به موهام زدم و کلافه فریاد کشیدم:
-کافیه دیگه! کافیه!
خودم روی مبل پرت کردم..و دستام بهم قلاب کردم و مرتب با
کف کفشم روی پارکت ضربه میزدم...از کلافگی و عصبانیت
زیاد مرتب پام تکان می دادم! نمیدونستم باید چکارکنم؟!
دنبال چاره بودم! ولی خب چاره کار من کجاست؟! اصلا مگه
کار من چارهی هم داشت؟! اگه این دلربای سرمد دلربای من
نیست! پس دلربا کجاست؟! آخه مگه چند نفرتوی ایران شرکت
داروسازی دارن! اصلا عمو چی شد؟! چرا بابا هیچ وقت حرفی
ازشون نزد؟! اونقدر غرق بازی های بچه گانه با دلربا
بودم که هیچی ازش نمیدونستم جزء یک اسم!
مستخدم به سمتم اومد و تلفنم به سمتم گرفت گفت:
-قربان گوشیتون داره زنگ میزنه!
گوشی رو از دستش گرفتم رفت....مامان بود...بدون معطلی
جواب دادم:
-سلام مامان
-سلام پسرم خوبی؟
-مرسی جانم کارم داری؟
-رادین جان امروز خونه عمو یاسرت مهمونیم! گفتن حتما
توهم بیای
کلافه گوشی رو جابه جا کردم....گفتم:
-مادر من صد دفعه گفتم منو قاطی این خاله زنکی ها نکن!
-واه خاله زنکی کجا بود مادر؟! بده میخام روحیه ات عوض

romangram.com | @romangram_com