#دلربای_من_پارت_61

تشابه اسمیه!
چشم هام تنگ کردم و شکاکی پرسیدم:
-مطمئینی بابا؟
فنجان دست نخورده قهوه اش را روی میز گذاشت و بلند شد و
رو به من کرد گفت:
-سعی نکن دنبال دلربا بگردی؟!
بلندشدم و مقابل بابا ایستادم و با تعجب گفتم:
-یعنی چی؟! چرا نباید دنبالش بگردم؟! بابا تورو خدا این
سکوت چندساله ات بشکن و یه حرفی بزن!
چشم های غمگینش به چشم های پر ازسئوالم دوخت گفت:
-پسرم! دلربا اگه بخاد خودش برمیگرده! سکوت منم یه روز
شکسته میشه فقط بهم مهلت بده!
ازکنارم گذشت و به سمت درخروج رفت که گفتم:
-ولی من میخام الان این سکوت بشکنه!
دستش به سمت دستگیره ی طلایی در رفت ولی توی هوا متوقف
شد که ادامه دادم:
-اینم بهتون قول میدم بزودی پیداش میکنم! حتی اگه باعث
بشه قید خیلی چیزی هارا بزنم!
سرش به طرفم چرخند..لبخند تلخی زد! ولی این لبخند این
سکوت چه معنی داشت؟!
پدرم- امیدوارم یه روز که سکوتم شکست باعث ازبین رفتن
رابطه ی پدر و پسری نشم
بدون اینکه منتظر جوابی از جناب من باشه! درباز کرد و
مقابل چشم های حیرت زده ی من رفت!

romangram.com | @romangram_com