#دلربای_من_پارت_60

-زمانی بهت میگم که خود دلربا باشه!
باگیجی گفتم:
-یعنی چی بابا؟
-صبر داشته باش پسرم!
شانه ام فشرد...لبخند محوی زد
کنار کشیدم...بابا به سمت خونه رفت..
روی مبل نشستیم...مستخدم قهوه را جلویمان گذاشت
رفت....پدرم فنجان قهوه را برداشت....دستاش دورش حلقه
کرد...و به بخارهای قهوه تلخ خیره شد و آروم لب هاش
تکان داد گفت:
-میدونی پسرم! نمیخاستم گذشته پر درد بکشم وسط ...ولی
تو هربار سعی میکنی گذشته پر دردم بیاری جلوی
چشمم..نمیدونم چی بگمت ولی تو دنبال چی؟! توی گذشته
پدرت دنبال چی میگردی؟
نگاهش به سمتم گرفت....پام روی پام گذاشتم تکیه به پشتی
مبل دادم و دستم پشت مبل گذاشتم و به عسلی وسط سالن
خیره شدم گفتم:
-دنبال دلربام! چی شد؟ چرا رفت؟! اصلا من چرا هیچ چیز از
عمو نمیدون...
بقیه حرفم خوردم...سریع توی جام جابه جاشدم رو به بابا
کردم گفتم:
-بابا نکنه این دلربای سرمد همون دلرباست؟!
پریدن رنگ صورت بابا را به وضوح دیدم با دستپاچگی گفت:
-چی میگی! دلربای سرمد کجا! اون دلربا کجا! فقط یه

romangram.com | @romangram_com