#دلربای_من_پارت_59

-می ببینم که باز غرق گذشته شدی!
باصدای بابا جاخوردم...به طرفش برگشتم ....با لبخند
نگاهم کرد...ناباورانه گفتم:
-بابا!
-جانم!
به سمتش رفتم درآغوش کشیدمش....از آغوشش فاصله گرفتم
گفتم:
-کی اومدید؟
تک خنده ای کرد گفت:
-ده دقیقه میشه اومدم....باز به چی فکر میکردی؟!
دستام داخل جیب های شلوارم فرو بردم...و سرم به طرفی
چرخندم و آروم گفتم:
-دلربا
صدای نفس عمیق پدرم شنیدم...نگاهم به سمتش چرخندم!
لبخند تلخی زد گفت:
-پسرم توی این دنیا همیشه یه چیزهای ازت گرفته میشه!
-دلربا هرچیزی نبود! شماهم خوب یادتون! من عاشقش بودم!
بابا چرانمیخایی بگی چی به سر عمو اومد؟
-به موقعه اش میگم!
کلافه شدم و عصبی شدم گفتم:
-موقعه اش کیه؟
-نمیخایی دعوتم کنی ؟
-مثل همیشه حرف داری عوض میکنی!
دستش روی شانه ام گذاشت زل زد توی چشم هام گفت:

romangram.com | @romangram_com