#دلربای_من_پارت_57
که باید منم مثل دوستام عاشق میشدم...عاشق نشدم!
چرا؟! مگه فرق من چیه؟! چون که دلربام؟ چون که از موقعی
که فهمیدم اطرافم چه خبر باید مثل خانوم ها
رفتارمیکردم؟!
من حسرت های زندگیم چال کردم....کجا؟ ...توی قلبی که پر
از درد....
سرم بلند کردم...خودم داخل آینه نگاه کردم...هه تموم
ریملم پخش شده بود...دستمال کاغذی رو برداشتم...صورتم
پاک کردم.
ماشین روشن کردم...ازجاکنده شد.
کجارا داشتم برم؟اصلا توی این دنیا جایی هم بودکه من
برم؟!
با ریموت در عمارت باز کردم....ماشین پارک کردم...پیاده
شدم...پاهام به سختی باخودم میکشیدم....کیفم روی زمین
میکشیدم...
به سمت پله های جلوی در وروری عمارت رفتم...پام روی
اولین پله گذاشتم...که یک لحظه چشم هام سیاهی
رفت...دستم به نرده گرفتم...ولی تعادلم نمیتونستم حفظ
کنم ....فقط یک لحظه دستم از روی نرده سر خورد و دیگه
هیچی نفهمیدم..
به عکس های مقابلم نگاه کردم....منم بازی کردن رو خوب
بلد بودم...
دانیال-قربان!
سرم بلند کردم...لبخندی زدم! دانیال متعجب نگاهم میکرد!
romangram.com | @romangram_com