#دلربای_من_پارت_56

روی مبل نشستم...از عصبانیت نفس نفس میزدم....داغ کرده
بودم!
برای خودم آب ریختم....یکسره آب بالا کشیدم....باعث شد
از داغی دلم کاسته بشه!
دیگه مغزم به هیچ جا قد نمی داد....
بدون درنگ وسایلم برداشتم از اتاق زدم بیرون...منشی
بلند شد ...به سمتش رفتم گفتم:
-تموم قرارم لغو کن!
-چشم!
ازشرکت زدم بیرون....سوار ماشین شدم....ماشین به حرکت
درآوردم....افکارم بهم ریخته بود....نمیدونستم مسیرم
کجاست؟!
صدای بابا توی گوشم اکو شد:
-دخترم توی زندگیت هیچ وقت کم نیار
فرمان ماشین داخل دستم فشردم....از اعصبانیت
زیادی....جیغ کشیدم....داد کشیدم:
-خدایا..بسته!
دوست داشتم خودم نابود کنم....پام روی پادال گاز
فشردم....یک لحظه تصویرآرین و مونا جلوم نقش بست....
ماشین کناراتوبان متوقف کردم.سرم روی فرمان
گذاشتم....هق هق ام سکوت ماشین شکست....چقدر باید تحمل
میکردم؟! چقدر باید می ریختم توی این دل لامصب؟! بابا
منم گنجایشی داشتم!
تموم لحظه های زندگیم بانفرت پر شده بود! اون لحظه های

romangram.com | @romangram_com