#دلربای_من_پارت_55
-مهران حالت خوبه؟
به خودش اومد....پارچ آب برداشت برای خودش آب
ریخت...یکسره آب سرکشید...واه این چرا همچین میکنه؟!
لیوان روی میز کوبید...آب دهنش قورت داد گفت:
-دلربا....باید ازت ترسید!
اینبار نوبت من بود که با چشم های گرد شده ام نگاهش
کنم! از کوره در رفت گفت:
-آخه من چقدر باید حرص کارهای تورو بخورم ! اگه رادین
بفهمه توکی هستی! میدونی چه بلای سرت میاره؟
-هیچ بلای سرم نمیاره!
-تو ازکجا اینقدر مطمئنی؟
-چون من قصد ازبین بردن اون دارم ....این یادت نره!
با دستاش روی پاش کوبید و بلند شد گفت:
-من دیگه نمیدونم باید چی بگمت...مشاورتم ولی اندازه یه
مشاوره کوچک پیشت ارزش ندارم...
کیفش برداشت...اخم ظریفی بین ابروهای پرپشت مردونه اش
نشست گفت:
-دلربا خانوم این تو اینم رادین صدر...
انگشت اشاره به سمتم گرفتم درحالی که تکانش می داد گفت:
-فقط لطفا نیای بگی مهران چکارکنم!
انگشتش انداخت و عقب گرد کرد از اتاق زد بیرون..هاج واج
...به رفتن مهران نگاه کردم! از عصبانیت دوست داشتم جیغ
بکشم...یعنی چی! اینا داشتن چی می گفتن؟! چرا اینقدر نه
داشت می اومد!
romangram.com | @romangram_com