#دلربای_من_پارت_53

رمان نیست! به فرض محال رادین کشتی! بعدش چی؟! میتونی
پشت اون میله های زندان بمونی؟! یکم فکرکن! سعی کن
تصمیمی بگیری! که فردا برات پشیمونی برات نیاره!
درحالی که با خودکارم بازی میکردم گفتم:
-نه! قصد کشتنش ندارم! ....میخام یه ضربه بزرگ بهش
بزنم....ضربه ی که تا آخر عمرش هم نتونه فراموش کنه!
یه تای ابروش داد بالا و با تعجب گفت:
-چه ضربه ی؟
-به موقعه اش میفهمی!
صدای موبایلم بلند شد...نگاه صفحه گوشی
انداختم....شماره ناشناس بود...با دو دلی جوابش دادم:
-بله ؟
-خانوم سرمد؟
-بله خودم هستم ...
-رادین صدر هستم
ابروهام ناخداگاه پریدن بالا....رادین! پوزخندی گوشه لبم
نشست ...مهران لب زد گفت:
-کیه؟
دستم به نشانه سکوت جلوش گرفتم....بلند شدم از روی
صندلی به سمت پنجره بزرگ اتاقم رفتم و به نمای شرکت
خیره شدم...
-دلربا خانوم!
به خودم اومدم گفتم:
-جانم!

romangram.com | @romangram_com