#دلربای_من_پارت_52

-بهتر خودت نگاه کنی!
روزنامه رو به سمتم گرفت....امکان نداشت! رادین صدر
شرکت منو زیرسئوال برده بود؟! اونم به جرم کلاهبرداری؟
-سهامدارا صداشون دراومده!
روزنامه رو باحرص مچاله کردم! دندون هام روی هم سابیدم
گفتم:
-مهران من اینو میکشم!
مهران دستی به ته ریشش کشید و به یه نقطه خیره شد گفت:
-نیازی به کشتن نیست!
خودکار توی دستم فشردم...نگاهش به سمتم گرفت گفت:
-بهتر باهاش رودر رو شی!
نگاهم به نقطه ی دوختم....بازدمم باحرص خالی کردم.و سعی
کردم یکم آروم باشم ....آرنج هام روی میز گذاشتم
....سرم بین دستام گرفتم...گفتم:
-هنوز زوده! باید منتظر اولین قدم از جانب اون باشم!
-اگه نیادچی؟
سرم بلند کردم ....سرم ازحصار دست هام جدا کردم....و
بهش خیره شدم گفتم:
-تا حالا به کارهای که انجام دادم شک داری؟
با تردید گفت:
-نه ولی!
-ولی چی؟
توی مبل جابه جا شد گفت:
-دلربا این بازی که تو انتخاب کردی خیلی خطرناک! زندگی

romangram.com | @romangram_com