#دلربای_من_پارت_49

میکردم!
-به این زودی دارید میرید؟!
روی پاشنه پا چرخید و نگاهش کردم! پس دم به تله داد!
لبخندی زدم گفتم:
-بله! آخه اینجا که کسی منو تحویل نمیگیره!
دستاش داخل جیبش فرو برد و نزدیکم شد گفت:
-آدم عجیبی به نظر میرسی!
-واقعا؟!
-خودت معرفی نکردی؟!
-من دلربام!
دستم به سمتش دراز کردم.دستم فشرد گفت:
-من رادین هستم
خوشبختم
به تکان دادن سری اتکفا کرد....مستخدم به سمتم اومد
وسایلم به سمتم گرفت...ازش گرفتم و پالتوم تنم کردم
.رادین سرتاپام برانداز کرد و پوزخند زد گفت:
-همیشه توی مهمونی ها شال سرتون؟!
-بله ! چطور؟!
-همینطوری!
-خب بابت مهمونی ممنونم به امید دیدار
عقب گرد کردم.دستم به سمت دستگیره ی طلایی رنگ بردم.قبل
ازاینکه دستگیره رو به سمت خودم بکشم...صداش شنیدم:
-پس منتظر دیدار بعدی باشم.
پوزخندی زدم.پس اونقدرهم سخت نیست...برگشتم سمتش و

romangram.com | @romangram_com